سالگرد ارتحال جانگداز سوز و تجاوز به دامن عفت امام!

جستجو

سالگرد ارتحال جانگداز سوز و تجاوز به دامن عفت امام!

اهمیت:
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
Loading...

– بسمه تعالی. متهم پاشه واسته!
– واستادم که آقا.
– پس متهم بشينه.
– راحتم آقا.
– تفهيم اتهام شدی؟
– فکر نميکنم آقا!
– چرا نشدی؟
– آقا کسی تفهيم نکرد ما هم نشديم.
– وکيل داری؟
– بعله آقا. بيرونه!
– اتهامت اينه که مطابق اين عکسی که مأموران مخفی گرفتند، زبانم لال زبانم لال امامخمينی را متهم به قتل يکی از جوانان وطن کردی؟
– من؟
– بعله شما. اين سنگ قبری که برای پسرت درست کردی ….
– آقا ما خواستيم يک حالی داده باشيم.
– نه خير. شما بطور غير مستقيم گفته ای که زبانم لال زبانم لال امام بزرگ ما باعث مرگ يک جوان ايرانی شده. شما دامن عفت انسانی امام خمينی را لکه دار کردی!
– امام چه تقصيری داره آقا؟ سميع ما بيست و چار سالش بود که خودش مرد. نه کسی اعدامش کرد، نه کسی تيربارونش کرد، نه چپ بود، نه چريک بود، نه مجاهد بود، نه سرموضع بود. خودش مرد.
– با شنيدن ارتحال امام؟
– بعله آقا. به علت ارتحالزدگی. ولی ما منّتی بر کسی نداريم. چيزی بابتش نميخواهيم!
– اين اولين باره که امام ما به جنايت متهم ميشه. البته غير مستقيم. تازه معلوم نکردی پسرت از ذوقش مرد يا از غصه؟
– معلومه آقا. از غصه.
– پس چرا روی سنگش ننوشتين؟
– نوشتيم که از شنيدن ارتحال رهبر کبير انقلاب …
– بله ولی مثبت و منفی شو معلوم نکردين.
– ترسيدم برق بگيردش!
– متهم با دادگاه شرع انور شوخی نکنه. 
– اين بازجوئيه يا دادگاه؟
– هر سه با هم!
– هر سه؟
– راست بگو سميع خوشحال شد يا ناراحت شد؟
– آقا ما مثبت نوشتيم. مگر نمی بينيد نوشتيم «ارتحال»، نوشتيم «رهبر کبير». مگر «ارتحال» و «کبير» مثبت نيست؟
– اين دليل نميشه. شايد برای گمراه کردن مأموران نوشته باشی. ضمناً لقب کبير ديگه جزو نام امامخمينی شده، بيانگر سايز ايشون نيست!
– پس من مرض داشتم سيصد دلار پول سنگ برای پسرم بدم؟
– چرا دلار دادی؟ چرا ريال ندادی؟
– شما ريال بده اگر قبول کردند من به شما يورو ميدم!
– يعنی سنگتراش ها ريال قبول نميکنند؟
– ای آقا. مرده شورشم ريال نميگيره.
– چه فرقی ميکنه؟
– چه ميدونم. از خودشون بپرسين.
– اينقدر ميزنيمت تا بگی چرا ريال نميگيرن!
– نه آقا. ميگم. بی کتک ميگم. چونکه روی ريال عکس رهبر انقلابه!
– رهبر کبير!
– بعله کبير.
– تو غلط کردی! کی همچين چيزی گفته؟
– من گفتم آقا. همين الان هم گفتم. شما ميخواستين کتک بزنين تا بالأخره يک دليلی بگم، من بی کتک دليل درست کردم! همه همينجور اعتراف ميکنن. ميخواين اعتراف کنم نصف شبا با راديو فردا همکاری ميکنم؟ ميخواين اعتراف کنم از شرکت واحد اتوبوسرانی لندن به عنوان رانندۀ اتوبوس دوطبقه پول ميگيرم؟!
– متهم دادگاه رو مسخره نکنه.
– استغفرالله.
– ببين شيردل. ما همه چيزو زير نظر داريم. تمام روزنامه ها، سايت ها، وبلاگ ها، آگهی های ترحيم و تسليت، تابلوهای مغازه ها، ديگه چه برسه به سنگ قبرها.
– بعله آقا.
– يک عده رو مأمور کرديم بروند سنگ های همۀ اموات جمهوری اسلامی را در تمام قبرستان ها بخونن.
– موفق باشن.
– اگه سنگ قبری از خط قرمز رد شده باشه، يا کنايه زده باشه، با ورثه برخورد ميکنيم. به قول ناصرخسرو، «گر بر زبر سنگ يکی واژه بجنبد – جنبيدن آن واژه عيان در نظر ماست!»
– چه جوری بجنبد؟
– مثلاً يک خانمی رو سنگ قبر پدرش نوشته بود «پدر آسوده بخواب»، نذاشتيم خودش آسوده بخوابه! گفتيم حرف ملوکانه رو ی سنگ قبر نداشتيم. مجبورش کرديم سنگو عوض کنه.
– عجب!
– بعله. اين جمهوری اسلامی از اون جمهوری اسلامی ها نيست که …
– که کسی زير سنگ هم آسوده بخوابه!
– يکی ديگه نوشته بود «آرامگاه ابدی مادر عزيزم که در تصادف رانندگی درگذشت.»
– چکارش کردين؟
– رفتيم ادارۀ راهنمائی شهرستان تحقيق کرديم، مادره مقصر بود! گفتيم بنويسن «آرامگاه ابدی مادرم که در تصادف رانندگی خود را به کشتن داد.» البته کلی خرج طرف شد!
– عجب!
– پس چی. يکی داده بود يک جملۀ عربی روی سنگ باباش نوشته بودند خيال کرده بود ما خريم عربی بلد نيستيم.
– چی نوشته بود؟
– نميدونم! ولی معنيشو ترجمه کردند، ميشد «من به سوی خدا پرواز ميکنم». 
– چه ايرادی داشت؟
– آخه جزو کشته شده های سقوط توپولف بود!
– خب، درسته ديگه.
– نه خير. مگه خون اون از خون بقیۀ مسافرا رنگين تر بود؟ يکی واسه عموش نوشته بود در تاريخ فلان «به جوار رحمت حق پيوست.»
– نپيوسته بود؟
– نه خير. از کجا معلوم که به جوار «لعنت» حق نپيوسته بوده؟ ما اينجا در برابر حق و حقيقت مسئوليت داريم. کسی که آمرزيده نشده حق نداره پيشواز بره و سنگشو مدرک کنه. يکی تاريخ ميلادی گذاشته بود روی سنگ داداشش، گفتيم تمام سنگو عوض کنه. اومد گريه زاری که بابا ما ارمنی هستيم پول هم ديگه نداريم. بالأخره قبول کرديم ولی تا سه ماه ممنوع القبرستون بود. يعنی حق نداشت بره سر قبر داداشش.
– عجب!
– جمال شوماست. جمهوری اسلاميش ميگن. هرکسی حق نداره هرچی ميخواد روی سنگ قبر بنويسه. ما به مرده ها هم اجازه نميديم عليه نظام شعار بدن. جنازۀ مهندس سحابی رو از ترس ما توی خونه اش غسل دادند. تازه از همه مسلمونتر بود. تازه حق بزرگی به گردن انقلاب داشت. اما ميدونستن اگه جنازه اش دست ما بيفته تيکه تيکه اش ميکنيم. توی خونه غسلش دادن. ما اگه غسلش ميداديم درست غسلش نميداديم که توی اون دنيا براش دردسر بشه. اين ملی مذهبی ها بايد اون دنيا جوابگو باشند. با ماها و روحانيت کاری ندارن اما اينا چون درسخونده و دانشگاهی هستند خيلی بهشون سخت ميگيرن. از ما مسلمون ترند. گناهشون سنگين تره!
– عجب!
– برنامه ريخته بوديم شبانه جنازه شو بدزديم اما دخترش تا صبح بالا سر جنازه قرآن ميخوند. فرداشم قرآن به کمرش زد!
– الله اکبر!
– واقعاً هم الله اکبر! ضمناً سنگ قبر، روزنامۀ اصلاح طلبی نيست که هرکی هرچی خواست توش بنويسه. تازه ما بعضی سنگارو که شک کنيم پشت رو ميکنيم اونورشم چک ميکنيم. الان تقريبا، سالی سه بار هم ميفرستيم سنگ قبر احمد شاملورو بشکنن.
– چی روش نوشته؟
– هيچی. فقط اسمشو نوشته. نه «هوالباقی» داره نه «هوالحی الذی لايموت». مام ميشکنيمش. حالا راستاحسينی چی شد که سميع مرد؟ از خوشحالی مرد؟
– استغفرالله برادر اين چه حرفيه؟ ميخوای حرف توی دهن من بذاری؟ همون که نوشتيم. با شنيدن خبر ارتحال امام. البته چند بار قبلش ميخواست خودکشی کنه.
– چرا؟
– کليد بهشتی که توی جبهه بهش داده بودن از دستش رفت. زمستون بود. سردش بود. کليد پلاستيکی به گردنش بود. واستاد دولا شد رو علاءالدين که گرمش بشه، کليدش از حرارت آب شد، کنجاله شد ديگه به هيچ دری نميخورد.
– چرا يک کليد جديد براش نگرفتين؟
– والله نامه نوشتيم، عريضه نوشتيم به دفتر آقای خاتمی. اون زمان هنوز رئيس جمهور نشده بود. رئيس تبليغات جنگ بود. گفتيم اين بچه رفته به جبهه، ترکش خمپاره خورده مينِ پاش، تخماش فدای سر امام شده …
– رهبر کبير انقلاب!
– بعله. گفتيم ديگه طفلک دلخوشيش به همون کليدی بود که به گردنش آويزون بود. بالأخره پسر بود، جوون بود، حالا که چيز ديگه بهش آويزون نبود، همين کليدی که آقای خاتمی داده بود و اسم امام هم روش بود جای تخمش بهش دلخوشی ميداد.
– جوابی اومد؟
– بعله يک کارت تسليت براش فرستادن با عکس امام که متأسفيم که سعادت شهيد شدن نداشتی!
– بعد چه کرديد؟
– بعد سميع چيز گرفت. مريضی گرفت. اسم خوبی داره.
– آبله مرغون؟
– نه خير ديپرشن. يعنی افسردگی گرفت.
– ببينم. ارتحال امام روز سيزده خرداد بود. پسر شما هفدهم مرده. اين سه روز چکار ميکرد؟
– باور نميکرد. ارتحالزده شده بود ولی ناقص.
– چطور از ارتحال امام با خبر شد؟
– بيرون بود. من از راديو شنيدم. وقتی اومد بهش گفتم. منو بغل کرد گفت «بگو تو بميری پدر!»
– شما با خوشحالی گفتی يا با غصه؟
– با اندوهی بی پايان.
– اون باور نکرد؟
– اشک ميريخت. گفت «مرگ من راست ميگی؟»
– عجب! اينها که علامت ذوقزدگيه! توی سر خودش هم زد؟
– متوجه نشدم. حالم خوش نبود.
– خوشحال بوده. ذوقزده بوده. از علائمش معلومه!
– حالا لوفرض که خوشحال بوده. ما که رو سنگش ننوشتيم. هرکی ميخونه خيال ميکنه اين بچه دق کرده.
– پس قبول ميکنی که خوشحال بوده؟
– نه والله ما هم نفهميديم. فقط راه ميرفت همه رو ماچ ميکرد. لباس عيدشو پوشيده بود. سه روز تمام هرچی غذا جلوش ميذاشتيم ….
– لب نميزد؟
– نه برعکس. کمش ميومد! بالأخره روز سوم از دست رفت.
– از دست ما هم در رفت!
– ور پريد.
– متهم پاشه واسته.
– آقا من که تمام مدت واستادم.
– رابطۀ نامشروع داری؟
– با کی؟ نه برادر.
– زنا ميکنی؟
– چه جور زنائی؟
– زنای محصنه.
– نه خير برادر.
– چه جور زنائی ميکنی؟
– هيچ جور برادر.
– لواط؟
– استغفرالله.
– لواط محصنه؟
– اون چه جوريه ديگه؟
– که ترتيب مرد زندارو بدی!
– نه والله برادر. چرا ميخوای پروندۀ منو سنگين تر کنی؟
– بسيار خوب، اين متنی که ميديم ميدی روی سنگ قبر بنويسن. سنگو ميبری طبقه هفتم وزارت اطلاعات مجوز ميگيری. بعد عکسشو ميگيری ميفرستی برای ارشاد. تا سه روز ديگه مأموران ما ميرن قبرستون بازديد.
– اگه تا اون موقع حاضر نشده بود چی؟
– اونوقت ميدی دو تا سنگ قبر حاضر کنن! انالله و انا اليه راجعون.
پايان
——————-
توضيح: اين گفت و گو کاملاً خيالی است و جز اينکه مشخص است اين سنگ قبر در گورستانی در ايران يافت شده در اين مورد هيچ آگاهی ديگر و هيچ آشنائی با درگذشتۀ عزيز و بازماندگانش ندارم. هخ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[اصغرآقا، سايت هادی خرسندی]

Subscribe
خبر بده در مورد
guest
0 نظر
Inline Feedbacks
نمایش تمامی نظرات