افسانه «آنتیگونه»: بهای سنگین حماقت های یک پادشاه – افسانه ای از یونان باستان

افسانه «آنتیگونه»: بهای سنگین حماقت های یک پادشاه – افسانه ای از یونان باستان در مجله ویدیویی توفیدز. حاوی اخبار ایران و جهان، فیلم، ویدیویهای سکس اسلامی و دوربین مخفی و دیگر مطالب سرگرم کننده.

جستجوی سایت

افسانه «آنتیگونه»: بهای سنگین حماقت های یک پادشاه – افسانه ای از یونان باستان

اهمیت:
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
Loading...

لینک حمایت مالی کاملا اختیاری از دیپ استوریز:
https://www.youtube.com/channel/UCygb…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داستان (ادیپ شهریار) را تماشا کنید:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
افسانه آنتیگونه

آنتیگونه، یکی از معروفترین تراژدی های (سوفوکلس) است که آخرین بخش از سه گانه تِبِس به شمار میرود. این نمایشنامه در حدود سال 443 پیش از میلاد نوشته شده است. آنتیگونه دختر ادیپ شهریار بود که قبلتر داستان (ادیپ) را در دیپ استوریز تعریف کردیم.
شروع داستان:
داستان با درگیری دو برادر آغاز میشه. (پولونیکس) و (اتئوکلس) که در جریان جنگ داخلی تبس با هم درگیر شده بودند. بر اثر این درگیری هر دو برادر کشته میشوند. پادشاه تبس (کرئون) نام داشت و با شنیدن این خبر دستور داد تا (اتئوکلس) با احترامات ویژه به خاک سپرده بشه اما (پولونیکس) در همانجا رها بشه تا جنازه‌اش طعمه خزندگان و درندگان بشه. چون او یک خیانتکار است و به سرزمین خود خیانت کرده است.
(آنتیگونه) و (ایسمِنِه) خواهران این دو برادر کشته شده بودند. این دو خواهر تمام تلاششون را کردند تا نظر پادشاه نسبت به جنازه برادر خیانتکار تغییر کنه و (پولونیکس) هم مثل سایر افراد طبق رسم و رسومات یونان باستان به خاک سپرده بشه. اما شاه نپذیرفت. در نهایت آنتیگونه تصمیم گرفت خودش برادر را به خاک بسپارد اما (ایسمنه) وحشت کرد و حاضر به همکاری با خواهر نشد. (آنتیگونه) بدون اینکه وحشتی به دل راه بده، با توجه به علاقه ‌ای که به تمامی اعضای خانواده‌اش داشت، به تنهایی برادرش را دفن و کرد و رسم و رسومات را به جا آورد.
ماموران پادشاه آنجا حضور داشتند با عصبانیت به سمت آنتیگونه رفتند و او را دستگیر کردند و به جرم قانون شکنی نزد پادشاه بردند.
وقتی پادشاه حقیقت ماجرا رو از آنتیگونه پرسید، او هیچ چیز را انکار نکرد و گفت: نمیتوانست برادرش را به حال خود رها سازد و حتی از بی مهری پادشاه گله و شکایت کرد. (ایسمِنِه) خواهر آنتیگونه وقتی فهمید تمامی اعضای خانواده دارند از بین میروند خودش را به قصر رساند و به پادشاه گفت: آنتیگونه به تنهایی این کار را نکرده بلکه من هم در خاکسپاری برادر به او کمک کردم.
(ایسمنه) دوست داشت در کنار خواهرش کشته شود و در جهان زیرین دوباره اعضای خانواده با هم ملاقات کنند. اگر آنتیگونه هم به دستور پادشاه کشته میشد، ایسمنه بسیار تنها و غمگین میشد، بنابراین مرگ در کنار خواهر را به این زندگی ترجیح میداد.
(هایمون) فرزند (کرئون) و شاهزاده تبس، نامزد (آنتیگونه) بود. در ابتدا از پدرش ملتمسانه خواست تا آنتیگونه را عفو کنه و اجازه نده تا عشق و جوانی در او کشته شود. اما این صحبتها به یک مشاجره وحشتناک ختم شد و هر دو شروع به فحاشی علیه هم دیگه کردند.
کرئون میترسید که دختر جوان رو در برابر پسرش اعدام کنه، دوست نداشت این قضیه بر روی عاشق جوان تاثیر بذاره. پسر هم گفته بود اگر نامزدش اعدام بشه، این شهر رو ترک میکنه و دیگه هیچگاه پدر رو ملاقات نخواهد کرد.
کرئون، پادشاه تبِس، تصمیم نهایی خود را گرفت. ایمسنه را عفو کرد اما دستور داد (آنتیگونه) زنده در یک غار حبس بشه.
پیامبر نابینا، تایرِسیاس – tiresiais به او هشدار داد که حرکت تو باعث خشم خدایان خواهد شد تو یک بیگناه را مجازات کردی. پیامبر به شاه گفت، خدایان هیچگونه قربانی و دعایی را قبول نخواهند کرد مگر اینکه برای (پولونیکس) یک مراسم تدفین بگیری و آنتیگونه را عفو کنی. همچنین به او گفت: مردم یونان تا ابد از تو به بدی یاد خواهند کرد و حتی پسر جوانت را نیز از دست خواهی داد.
ریش سفیدان مجلس از گفته های پیامبر به وحشت افتادند و از شاه خواستند تا در نظرش را تغییر دهد وگرنه عواقب بدی در انتظار آنها خواهد بود.
کرئون به گفته اطرافیان گوش داد و تصمیم‌اش را تغییر داد. دستور داد تا (پولونیکس) را طبق رسومات یونان باستان ب به خاک بسپارند، بعد هم خودش به سمت غار رفت تا آنتیگونه را آزاد کند. اما هنگامی که به نزدیکی غار رسید دید پسرش در حال گریه و زاری برای نامزد از دست رفته‌اش است. زیرا آنتیگونه در تنهایی در همان غار خودش را حلق آویز کرده بود و به زندگی خود پایان داد.
در همان لحظه (هایمون) خنجرش را از پیراهن بیرون آورد و جلوی چشمان پدر، خنجر را در شکم خود فرو کرد به زندگی خود پایان داد.
یک پیک تیز پا این خبر شوم را برای همسر پادشاه و مادر (هایمون) میبرد، ملکه (ائورودیکه). ملکه (ائورودیکه) با شنیدن خبر مرگ فرزندش بسیار افسرده میشود او نیز نتوانست مرگ فرزند را تحمل کند و چند روز بعد خودش را کشت و به زندگی‌اش خاتمه داد. ملکه در آخرین کلمات خود، همسرش کرئون را نفرین کرد که باعث تمامی این مشکلات شده است.
در این لحظه کرئون در حالیکه جنازه جوان مرده‌اش را در آغوش دارد به قصر میرسد و صدای فریاد و نفرین همسرش را میشنود.
خشم (کرئون) و سرپیچی از فرمان خدایان و ریش سفیدان باعث شد تا همسر، فرزند و نامزد فرزندش را از دست بدهد. حال دیگر او یک شاه فاتح نبود، بلکه یک مرد تنها و شکست خورده بود. (کرئون) تاج و تخت خود را حفظ کرد اما در دل مردم یونان همواره یک شخصیت منفور و نفرین شده باقی ماند.

مطالب مرتبط
اپلیکیشن موبایل توفیدز
مطالب دیگر