تراژدی «هَملت»: شاهزاده دانمارک – بلندترین اثر ویلیام شکسپیر

مجله ویدیویی بدون سانسور توفیدز، حاوی آخرین اخبار ایران و جهان، ویدیوهای طنز سیاسی و دینی، ویدیوهای افشاگرانه و سکس اسلامی، دوربین مخفی و مطالب بزرگسالان 18+، سرگرمی و فیلم.

جستجوی توفیدز

مطالب مرتبط

تراژدی «هَملت»: شاهزاده دانمارک – بلندترین اثر ویلیام شکسپیر

اهمیت:
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 رای)
Loading...

لینک حمایت مالی کاملا اختیاری از دیپ استوریز:
https://www.youtube.com/channel/UCygb…
__________________________________________________

music:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک داستان (رومئو و ژولیت) اثر شکسپیر:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هملت
(اثر زیبای ویلیام شکسپیر)
نمایشنامه (هملت) از لحاظ اجرا بیشترین میزان رو در بین تمامی آثار شکسپیر داشته است، چه در زمان حیات شکسپیر و چه پس از مرگ او. این اثر از مهمترین آثار ادبیات غرب به شمار میره و انگیزه شده برای خلق بسیاری از آثار مهم ادبی در جهان غرب. این داستان قابلیت این را دارد که در هر زمان و دوره ای بیان شود و حتی مورد استفاده قرار گیرد تا به امروز رمانها، نمایشها و فیلم های سینمایی بسیار زیادی از (هملت) اقتباس شده است.
کلید واژه های اصلی داستان هملت عبارت هستند از: خیانت، انتقام، عشق، مرگ، فلسفه وجودی انسان، قدرت و خانواده.
شروع داستان:
پادشاه دانمارک، پادشاه نروژ را در یک جنگ خونین شکست داد و تاج و تخت پادشاهی نروژ سقوط کرد. با اینکه نیروهای نظامی نروژ بسیار ضعیف شده بودند اما همچنان پادشاه دانمارک از نیروهای نروژی وحشت داشت و میترسید که یک شب به او و تاج و تختش حمله کنند. بنابراین نیروهای خودش رو همیشه به حالت آماده باش نگه میداشت. چند سال بعد پادشاه دانمارک به طرز عجیبی از دنیا رفت و برادرش (کلادیوس) سریعا جانشین او شد و با بیوة پادشاه (گِرترود) ازدواج کرد.
یک شب هملت، شاهزاده جوان روح پدر از دست رفته خود را میبیند. دوست صمیمی ِ او (هورِیشیو) هملت را با خبر میکنه و بهش میگه روح مردی شبیه به پدر تو بر روی بام قلعه قرار داره. هملت به روی بام رفت و از دور روحی شبیه به پدرش را دید و نمیدانست خواب میبیند یا واقعیت است.
هملت که از مرگ نا بهنگام پدر و همچنین ازدواج سریع مادر با شاه جدید، همچنان رخت عزا بر تن کرده بود سوگواری میکرد. در روز بعد شاه جدید کلادیوس در حالیکه همسر جدیدش (گِرترود) را در کنار داشت سوگند پادشاهی یاد کرد. پادشاه هنگامیکه دید هملت همچنان رخت عزای در را در تن دارد به او فحاشی کرد و او را از ادامه تحصیل منع کرد و گفت باید در قصر بماند و حق خروج از شهر را ندارد. از طرف دیگه (کلادیوس) یا همان شاه جدید رو به پسر وزیر خود (لائرتیس) کرد و گفت به پاس وفاداری پدرت (پولونیوس) ، تو را برای ادامه تحصیل به فرانسه خواهم فرستاد. در دورانی که (لائرتیس) خود را برای سفر به فرانسه آماده میکرد، دختر وزیر (اوفِلیا) از علاقه خود به شاهزاده هملت پرده برداشت. هم برادر و هم پدر، اوفِلیا رو از اینکار برحذر داشتند و گفتن این عشق عواقب نافرجامی داره!
در هنگام شب بر روی باروهای قلعه روح پدرِ از دست رفته هملت بر او ظاهر شد و به او گفت: توسط برادرش کلادیوس به قتل رسیده و باید انتقام این قتل توسط هملت گرفته بشه! هملت با شنیدن این خبر شکه شد! هم از کلادیوس کینه ای به دل داشت هم نمیداست روح مورد نظر دارد به او حقیقت را میگوید یا نه!
هملت به دوست صمیمی‌اش هوریشیو گفت از الان به بعد حس میکنم یک حالت دوگانه به من دست داده، میخوام جوری رفتار کنم که انگار دیوانه شده ام.
در ادامه (اوفِلیا) نزد پدرش (پولونیوس) رفت و به او گفت که هملت نیمه های شب به سمت قصر آنها آمده بود و چند بار محکم بر در کوفت. بدنش نیمه لخت بود و رفتارهای زننده و از روی شهوت انجام میداد. (پولونیوس) فکر میکرد هملت از عشق به دختر اوفلیا دیوانه شده و تصمیم گرفت این داستان را برای (شاه کلادیوس) تعریف کند. پادشاه و ملکه، دو تن از هم کلاسی های هملت را احضار کردند و از آنها خواستند تحقیق کنند که دلیل این رفتارهای عجیب و غریب هملت چه چیزی میتونه باشه؟
در همان روزها چند پیامرسان وارد دربار شاه شدند و خبرهای هولناکی برای او آوردند. به شاه و ملکه گفتند، شاهزاده (فُرتینبراس) شاهزاده نروژ لشکری تشکیل داده و به سمت لهستان حمله کرده است. درسته که هنوز به دانمارک حمله نکرده ولی دیر یا زود به سمت خاک دانمارک هم خواهد آمد.
در طرف دیگر ماجرا دوستان هملت به سمت او رفته بودند. هملت از دوستانش به گرمی استقبال کرد اما به خوبی میدونست اونها برای جاسوسی نزد او آمده بودند. اونها به هملت گفتند که به جای هدیه برایش یک گروه معروف از بازیگران و رقاصان را آوردند تا برایش برقصند و آواز بخوانند و اوقات خوشی را برای شاهزاده هملت رقم بزنند. هملت همونجا به فکر فرو رفت و تصمیم گرفت از این بازیگران برای نقشه خودش استفاده کند. هملت برای اینکه مطمئن شود داستان آن روح سرگردان درست است یا نه، دستور داد تا گروه هنرمندان به روی سقف قلعه بروند و صحنه به قتل رسیدن پدرش را بازی کنند. او به آنها گفت خود را برای نمایش آماده کنید و در یک روز خاص دوباره به اینجا بیاید تا در حضور مهمانان مهم این نمایش اجرا شود.
یکی از مهمانان دعوت شده (اُفِلیا) و خانواده‌اش بودند. او نامه دعوت را به طور رسمی برای آنها ارسال کرد اما پدر اُفلیا دخترش را مجبور کرد که دعوتنامه و تمامی نامه های عاشقانه از طرف هملت را برایش پس بفرستد، خودش هم نامه ای برای (شاه کلادیوس) فرستاد و گفت هملت از عشق دچار جنون شده و میخواهد بر روی بام قلعه یک نمایش اجرا کند.
هملت هنگامیکه نامه های معشوقه‌اش را دریافت کرد او را بی شرم و بی عفت خواند و گفت برای برای پاکدامنی باید در یک صومعه سرا خودت را محبوس کنی. شاه کلادیوس داستان رفتار هملت با اُفلیا را شنید و ایمان آورد که این رفتارهای عجیب هملت ربطی به عشق و عاشقی ندارد بلکه ریشه در چیز دیگه‌ای داره که کسی از اون با خبر نیست.
آثار ویلیام شکسپیر و همچنین داستان کامل (هملت) اثر ویلیام شکسپیر

اپلیکیشن مویابل سایت

مطالب دیگر