داستان «دژ آدم خواران»: شاهنامه فردوسی – قسمت بیست و هفتم

داستان «دژ آدم خواران»: شاهنامه فردوسی – قسمت بیست و هفتم در مجله ویدیویی توفیدز. حاوی اخبار ایران و جهان، فیلم، ویدیویهای سکس اسلامی و دوربین مخفی و دیگر مطالب سرگرم کننده.

جستجوی سایت
اهمیت:
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
Loading...

X

حمایت مالی اختیاری از کانال دیپ استوریز
https://www.patreon.com/deeppodcastiran
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
طراح رستم:
وحید درویش زاده
https://www.artstation.com/artwork/Oo4GRb
طراح افراسیاب :
مهدی طالبی
https://www.artstation.com/mahdii
_______________________________
If you own any of the arts that we used in this video, or you know the artist of any of them, please contact us via email to give you the credit.
[email protected]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داستان دژ آدم خواران
ایرانیان پس از پیروزی هایی که به دست آوردند به دستور رستم به سمت مرزهای توران پیشروی کردند. در میان مسیر به یک دژ بزرگ میرسند این دژ پر بود از مهمات و امکانات بسیار با ارزش. فرمانده دژ فردی بود به اسم (کافور). اهالی دژ بسیار بد نام بودند اونها گوشت انسان میخوردند و به دور از هر گونه دین و آیینی بودند. دستور حمله به دژ صادر میشه. اما مدافعان دژ بسیار با انگیزه و قدرتمند بودند و از طرفی دیگه باروهای دژ پر بود از مهمات و تیراندازان به سمت سربازان ایرانی که در پایین دژ بودند تیر می انداختند. در اولین حملات سپاهیان ایران نتوانستند دژ را فتح کنند و تعدادی زیادی از آنها کشته شدند.
رستم تدبیری اندیشید، به نیروهایش دستور داد در کنار یکی از دیوارها تونلی حفر کنند که یک سر اون به داخل دژ راه داشته باشه و بعد هم داخل تونل رو آتش بزنند. آتشی که به این راحتی خاموش نشه.
دلیران کابلستان و سیستان به فرمان رستم گوش دادند و همین آتش مهیب باعث شد مدافعان دژ پا به فرار بگذارند بعد هم بیژن به سمت فراریان تیر پرتاب کرد و تعداد زیادی از مدافعان دژ کشته شدند. بخشی از دیوار دژ فرو ریخت و سپاهیان ایران وارد شدند و به اون غنائم و سلاح های با ارزش دست پیدا کردند.
پس از تصرف دژ رستم به گیو دستور میده تا با دو هزار سرباز به سمت مرزهای شهر ختن، از شهر های مهم توران پیشروی کند. گیو یک حمله رعد آسا و موفقیت آمیز به سمت شهر ختن انجام میده و مسیر رو برای پیشروی سپاه ایران هموار میکنه.
گویا هیچ چیزی جلودار این سپاه با انگیزه و قدرتمند نبود. انگار نه انگار که این سپاه تا همین چند وقت پیش مدام از تورانیان شکست میخورد. رستم تمامی این پیروزی ها رو لطف خداوند میدونست و به یارانش میگفت باید به درگاه خداوند شکرگذاری کنید و اسیر غرور نشوید.
اما در طرف دیگه ماجرا ما همچنان افراسیاب، شاه توران، را داشتیم. افراسیاب خبر پیشروی های رستم رو میشنید اما قصد تسلیم شدن نداشت. اون هم در حال ساختن یک ارتش قدرتمند برای مقابله با رستم بود. فرزند افراسیاب جوانی به نام (شیده) به پدرش گفته بود هر اتفاقی بیافته من تو را رها نخواهم کرد. گنجینه های با ارزش توران به الماسرود بفرست.
(مکان دقیق الماسرود رو در حال حاضر نمیدونیم اما شاهنامه پژوهان حدس میزنند یکی از شهر های سریلانکا باشه) گنیجه های توران رو به جایی امن فرستادند و بعد هم شاه افراسیاب دلاوری به اسم (پولاوند) رو به دربار احضار کرد. پولادوند از دلاوران توران زمین بود.
پولادوند در پیشگاه شاه افراسیاب سوگند یاد کرد که به هیچ عنوان تسلیم رستم و سپاه ایران نشه.
چند روز بعد سپاهیان ایران و توران در مکانی در مرز توران در مقابل همدیگه صف آرایی کردند. پولاوند به میان میدان آمد و حریف طلبید. توس از جاش بلند شد گفت: حریفت اینجاست. توس و پولاوند با هم درگیر میشن و پولاوند با ضربه محکمی توس رو به زمین میندازه. گیو به یاری توس میره و کمرپولادوند رو میگیره اما اون هم از پس پولاوند بر نیومد و شکست خورد. در ادامه رهام و بیژن به مبارزه با پولادوند میرن. این دو نفر هم یکی بعد از اون یکی گرفتار قدرت زور و بازوی پولادوند میشن و شکست میخوردند. پولادوند، دلاور تورانی، سرمست این پیروزی ها خودش رو به درفش کاویان میرسونه و با یک ضربه شمشیر درفش رو به دو نیم تقسیم میکنه.
تمامی سپاهیان ایران مات و مبهوت بودن. درفش کاویان حکم غرور و افتخار برای سپاهیان ایران رو داشت و حالا پولادوند بعد از شکست پهلوانان ایرانی، غرور ایرانیان رو هم در مقابل چشمانشون لگد مال کرده بود.
رستم که در طی نبردهای پی در پی تن خسته ای داشت در پشت جبهه های نبرد در حال استراحت بود. جنگجویان ایرانی نزد رستم رفتند و داستان پولادوند رو براش تعریف کردند. رستم گفت جانی برای مبارزه ندارد اما میپذیرد تا با این پهلوان نه چندان شناخته شده مبارزه کند.
رستم ببر بیان را بر تن میکند ببر بیان لباس جنگی و معروف رستم بود بعد هم به همراه رخش وارد میدان نبرد میشود. درگیریهای رستم و پولادوند آغاز میشود. پولادوند تیر و نیزه به سمت رستم پرتاب میکند اما این تیر به ببربیان یعنی همان لباس رزم رستم برخورد میکند و بر رستم کار ساز نیست. در نبردی که با اسب ها داشتند پولادوند فهمیده بود رخش قدرت بیشتری نسبت به سایر اسب ها داره. پولادوند به رستم گفت بهتره لباس ها و اسب هایمان را عوض کنیم در اون صورت مبارزه ما پایاپای خواهد بود اما رستم نپذیرفت. پولادوند گفت لااقل از اسب پیدا شیم و تن به تن کشتی بگیریم. اینبار رستم قبول کرد و دو طرف عهد بستن که هیچکس در جریان کشتی به این دو نفر کمک نکنه.
دو پهلوان کمر یک دیگر رو گرفتند، در همین هین افراسیاب هم سر رسید افراسیاب به فرزندش (شیده) گفت: یه جوری به پولادوند این پیام رو برسون که رستم رو فریب بده و بعد با خنجر اون رو بکشه. مشابه همین کار رو رستم با پسرش سهراب انجام داده بود.
اما شیده نپذیرفت و گفت این به دور از مرام و مردانگی است. افراسیاب از پسرش دلسرد شد خودش همین پیام رو برای پولادوند فرستاد.

مطالب مرتبط
اپلیکیشن موبایل توفیدز
مطالب دیگر