زندگینامه «فریدریش نیچه»: داستان یک ابرمرد

جستجوی توفیدز

زندگینامه «فریدریش نیچه»: داستان یک ابرمرد

اهمیت:
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
Loading...

حمایت اختیاری از دیپ پادکست:
https://www.youtube.com/channel/UCXpLBBvO1JRm4S1_eBa6Zcw/join

Instagram: Https://www.instagram.com/deep.podcast
Telegram Channel: Https://www.telegram.me/deeppodcast
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فردریش نیچه در پانزدهم اکتبر سال 1844 میلادی در شهر کوچک rocken در پروسیا متولد شد که امروزه بخشی از آلمان را تشکیل میده. به طور اتفاقی در روزی متولد شد که زادروز پادشاه فردریش ویلهلم چهارم هم بود به همین دلیل والدینش اسمش رو فردریش گذاشتند.
فردریش در خانواده‌ای مذهبی و پروتستان رشد کرد. پدرش یک کشیش بود و پدر بزرگش از طرفداران مکتب مارتین لوتر کینگ و در این زمینه هم یک کتاب به چا رسونده بود. پدرش یک بیماری ذهنی بسیار شدید داشت و از این بیماری به شدت رنج میبرد یکسالی پایانی این بیماری امان پدر را بریده بود تا اینکه نهایتا از دنیا رفت.
در سال 1849 میلادی برادری کوچکتر فردریش ، لودویگ، هم از دنیا رفت در حالیکه تنها دو سال سن داشت. تا زمانیکه نیچه به کودکستان بره چندین مرگ و میر رو از نزدیک مشاهده کرده بود و چند نفر از آنها از عزیزانش بودند. به همین دلیل از همان دوران کودکی فردی جدی بود که با کسی شوخی نداشت.
از لحاظ بینایی چشمانی ضعیف داشت و نزدیک بین و سر دردهای دائمی داشت که ناشی از یک بیماری بود به اسم myopia ، به همین دلیل از سن بسیار پایین عینک بر چشمانش میگذاشت. هم ظاهرش و هم رفتارش در دوران جوانی شبیه به یک پروفوسور بود، به نسبت سنش بسیار پخته و با تجربه به نظر میرسید.
این رفتارها اون رو چندان در بین هم کلاسی هاش محبوب نمیکرد و از طرفی هم باعث میشد زیاد در پیدا کردن دوست موفق نباشه. اکثر روزهای کودکیش در کنار زنها میگذشت. مادرش، مادر بزرگش، عمه هاش، همه اینها در تربیت فردریش نیچه نقشی ایفا میکردند.
در سال 1856 خواهرش الیزابت و مادرش به خانه خودشون در (نومبرگ) نقل مکان کردند که در آلمان قرار داره. این خانه همانجایی بود که مهمترین آثار فردریش نیچه در آنجا خلق شد ، این مکان همچنان امروزه پا برجاست و عنوان موزه نیچه مورد استفاده قرار میگیره.
نیچه به مدرسه مسیحیان وارد شد و بعد هم به یک مدرسه شبانه‌روزی رفت. نمرات چندان خوبی کسب نمیکرد اما از لحاظ هزینه درسی مشکلی نداشت. پدرش ارث خوبی براش گذاشته بود و میتونست به هر دانشگاهی که میخواست بره. او تصمیم گرفت که در دانشگاه بُن – bonn university فلسفه و الهیات بخونه. دوست داشت مانند پدرش یک کشیش بشه. اما تنها بعد از دو ترم تحصیلی فهمید تفکرات شخصیش به طور مشخص با اصول الهایت تفاوت داره و همواره با اساتیدش مشاجره و بحث میکرد.
او به دانشگاه لایزیگ نقل مکان کرد و شروع به یادگیری زبانهای باستانی مثل زبان کهن لاتین و یونان باستان کرد. نیچه در اوایل جوانی به بیماری سیفیلیس دچار شده بود که گفته میشد در یک فاحشه خانه و بر اثر همبستر شدن با یکی از زنهای اونجا به این بیماری دچار شده بود. به همین دلیل اکثر موارد از لحاظ بدنی احساس ضعف میکرد و این ضعف تا پایان عمر به همراهش بود. سیفیلیس در حالت خطرناک باعث میشه فرد مبتلا رو به دیوانگی بیاره ، که همین بلا در نهایت بر سر نیچه هم آمد.
در آن زمان هیچ درمانی برای سیفیلیس وجود نداشت امروزه این بیماری رو با پنی سیلین درمان میکنند اما این درمان تا سال 1923 میلادی وجود نداشت و مربوط به بعد از زمان نیچه بود.
فردریش نیچه اکثر زمان آزاد خودش رو به گوش دادن به اپراهای و ارکسترهای زنده سپری میکرد. موسیقی به قدری اثر زیبایی روی نیچه میذاشت که تمامی دردهاش رو فراموش میکرد. نیچه در اون زمان تحت تاثیر آثار آهنگساز معروف ریچارد واگنر قرار گرفته بود و هر کدام از آثار جدید واگنر رو چهار تا پنج بار به صورت زنده گوش میداد. نیچه شدیدا تحت تاثیر شخصیتهای اپراهای واگنر قرار گرفته بود، و در نهایت با شخص واگنر هم ملاقات کرد. اونها تبدیل به دوستانی صمیمی شدند و واگنر یه جورایی حکم پدر نداشته نیچه رو داشت.
زمانیکه تنها سال سن داشت به درجه استاد تمام وقت دانشگاه بازل رسید و رشته لغت شناسی مشغول به تدریس شد. چندین سال در آنجا تدریس کرد و در نهایت گفت که در این کلاسها احساس رضایت و خوشحالی نمیکنه. بعد از مدرسه برای اینکه اوقات خودش رو بگذرونه به طور داوطلبانه به یک بیمارستان میرفت. که البته بر اثر تماس با بیماران به بیماری های اسهال خونی و دیفتری مبتلا شد. سلامتی نیچه به طور دردناکی روز به روز کاهش پیدا میکرد به طوری چندین روز روی تخت میخوابید و از جاش بلند نمیشد. در اوایل سی سالگی تصمیم گرفت شغل استادی دانشگاه رو بذاره کنار و با یک مستمری ناچیز روزگار خودش رو بگذرونه. برای نیچه زنده ماندن خودش شبیه به جنگیدن بود. او اکثر ساعات خودش رو روی تخت میگذروند بدون اینکه کار خاصی انجام بده. به تنها چیزی که فکر میکرد معنای زندگی و انسانیت بود. در این دوران بود که شروع به نگارش کتابهایی در زمینه فلسفه کرد.
فلسفه نیچه
نیچه اعتقاد داشت هیچگونه حقیقتی مسلمی وجود نداره. مردم نباید هر چی کلیسا و قدرتهای سیاسی به اونها میگن رو باور کنند. امروزه این حرفها کلیشه‌ای شده اما در آن زمان مردم دو حالت داشتند یا یک چیزی رو قبول میکردند یا قبول نمیکردند و هیچ چالشی در این بین وجود نداشت. وقتیکه از مردم خواست تا همه چیز رو به چالش بکشند و سوالاتشون رو بپرسند و به سادگی هر چیزی رو قبول نکنند، در واقع طرح جدیدی در این جهان بوجود آورد و باعث شد نسلی سخت باور پذیر در آینده پرورش پیدا کنه.
منابع:
من دینامیت هستم – زندگینامه فریدریش نیچه نوشته سو پریدو
https://www.britannica.com/biography/Friedrich-Nietzsche
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Subscribe
خبر بده در مورد
0 نظر
Inline Feedbacks
نمایش تمامی نظرات