نبرد رستم و اسفندیار: داستان های شاهنامه فردوسی – قسمت سی و هشتم

نبرد رستم و اسفندیار: داستان های شاهنامه فردوسی – قسمت سی و هشتم به همراه اخبار ایران و جهان، فیلم، ویدیویهای سکس اسلامی و دوربین مخفی و دیگر مطالب سرگرم کننده در مجله ویدیویی توفیدز.

جستجوی سایت

نبرد رستم و اسفندیار: داستان های شاهنامه فردوسی – قسمت سی و هشتم

حمایت مالی اختیاری از کانال دیپ استوریز
https://www.patreon.com/deeppodcastiran
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نبرد رستم و اسفندیار
اسفندیار پیروزمندانه از دل هفت خوان گذشت و رویین دژ رو فتح کرد. پدرش گشتاسپ قول داده بود از سلطنت کناره‌گیری کنه و پادشاهی رو به اسفندیارِ جوان بسپاره. اما هر دفعه پدر، اسفندیار رو به دنبال ماموریتی جدید میفرستاد و زیر قولش میزد. اسفندیار از این رفتار گشتاسپ شاه خشمگین شد. به نزد مادرش «کتایون» رفت. کتایون دختر قیصر روم بود. اسفندیار از رفتار پدر شکایت کرد. اسفندیار گفت: فردا میرم پیش پدرم. اگر با زبون خوش تاج و تخت رو داد که هیچ اگر نداد، به زور اونو کنار میزنم و تاج بر سر میذارم تو هم بانوی اول ایران زمین خواهی شد.
کتایون از شنیدن حرفهای پسرش بسیار ناراحت شد. میدونست گشتاسپ قصد کناره گیری از قدرت نداره.
در این بین رستم مدت ها بود که در جنگ ها شرکت نداشت. رستم وقتی دید جوان دلیری مثل اسفندیار از تمامی ماموریت ها سربلند بیرون اومده تصمیم گرفته بود مدتی کناره گیری کنه اما همین سکوت رستم باعث بدگمانی گشتاسپ شد. گشتاسپ فرزندش اسفندیار رو به دربار فراخوند. به اسفندیار گفت: قبول دارم خیلی اذیت شدی اما آخرین ماموریت رو میخوام بهت بدم. اگر پیروز شدی قول میدم از سلطنت کناره گیری کنم و تو جانشین من بشی. رستم مدت هاست از دستور ما سرپیچی میکنه و خبری ازش نیست. به جنگ با رستم برو و او نو کت بسته برای من بیار.
اسفندیار در جا خشکش زد، در پاسخ به پدر گفت: اگر تاج و تخت یک حامی داشته باشه اون کسی نیست جز رستم دستان. چنین چیزی از من نخواه. اگر جنگ میخوای باید با حکومت چین بجنگیم که مدام داره به ما خیانت میکنه نه با یار و یاور خودمون.
گشتاسپ گفت: تنها شرط من همینه. یا به سیستان میری و رستم رو اسیر میکنی و کل سیستان رو به آتش میکشی یا با تاج و تخت خداحافظی کن.
اسفندیار گفت: فرستادن من به سیستان بهانه است. تو قصد نداری من پادشاه باشم میخوای تنها رقیبت رو از این طریق کنار بزنی تا همچنان بر قدرت بمونی. من نافرمانی نمیکنم به سیستان میرم اما میدونم زنده بر نخواهم گشت.
کتایون هنگامیکه خبر رو شنید از پسرش خواهش کرد که به سیستان نره. کتایون گفت: شاه پیر شده به زودی از دنیا میره . بدون خونریزی جانشینش میشی. اما اسفندیار قبول نکرد. کتایون گفت: لااقل فرزندت «بهمن» رو با خودت نبر! اسفندیار جواب داد: اگر این پسر جوان تو خونه بشینه هیچی یاد نمیگیره باید با من بیاد دلاوری ببینه و با خطرات روبرو بشه.
صبح روز بعد اسفندیار به همراه فرزندانش و تعداد کمی از یارانش به سمت سیستان به راه افتاد. در نزدیکی سیستان اتراق کردند. اسفندیار پیامی برای رستم نوشت و از فرزندش بهمن خواست تا پیام رو به رستم برسونه.
بهمن به راه افتاد در مرغزاری خوش و خرم رستم رو پیدا کرد. رستم و برادرنش در حال شکار بودند. بهمن از دور رستم رو دید همونجا به فکر فرو رفت که شاید پدرم نتونه با این جهان پهلوان نبرد کنه. بهمن خودش رو به رستم رسوند. هر دو یکدیگر رو در آغوش کشیدند سفره ای پهن کردند و از گوشت شکار خوردن بعد هم به سلامتی جمع، می نوشیدن. زمانیکه مستی از سر همه افتاد، بهمن پیامِ اسفندیار رو برای رستم خوند. قرار شد رستم بدون جنگ و خونریزی خودش رو تسلیم اسفندیار کنه و به زندان بلخ بیاد از اون طرف اسفندیار تعهد میده که هیچ بلایی بر سر رستم نیاد. رستم با شنیدن این پیام به فکر فرو رفت. رستم گفت: به پدرت بگو پاداش حفاظت از تاج تخت این نیست! همیشه آرزوی دیدارت رو داشتم اما الان میخوای منو در بند کنی. هیچکس تا به حال من رو در بند ندیده ترجیح میدم بمیرم اما کسی من رو در اسارت نبینه.
بهمن پاسخ رستم رو برای اسفندیار برد. اسفندیار سوار بر اسب شد. گفت خودم باید به نزد رستم برم با پیغام فرستادن چیزی درست نمیشه. اسفندیار به شکارگاه رسید. رستم اونو شناخت و دو طرف بسیار به هم احترام گذاشتند. اسفندیار گفت: دستور شاه اینه که تو رو در بند کنم و نزدش ببرم اما قول میدم قبل از اینکه هوا تاریک بشه آزاد بشی و برگردی به سیستان.
رستم گفت: کینه و نفرت رو از دل بیرون کن. به خانه من بیا. مهمان من باش. هر چی بخوای ازت دریغ نمیکنم اما نمیتونم بند و اسارت رو بپذیرم. اسفندیار قبول نکرد. قرار شد فردا روز رستم نزد اسفندیار بره و تمام تلاشش رو بکنه که این مشکل ختم به خیر بشه. رستم به نزدیکی مقر اسفندیار رسید اما اسفندیار، رستم رو به چادر خودش دعوت نکرد و بیرون از چادر از رستم پذیرایی کردند. رستم بسیار ناراحت شد. ساعتی بعد رستم به درگاه اسفندیار اومد. هر دو بسیار از همدیگه عصبانی بودند. اسفندیار به رستم گفت: فراموش نکن از چه نژادی بودی. پدرت زال توسط سیمرغ بزرگ شد و مردار میخورد به پاس خاندان من به جاه و جلال رسیدی و حالا سر پیچی میکنی؟!
رستم با شنیدن این حرفها از کوره در رفت. در جواب گفت: بفهم چی داری میگی. دست از این لجاجت بردار و در جایگاه یک شاهزاده صحبت کن. اگر نیاکان من نبودند که الان شما سر کار نبودید. بارها مردم از من خواستند که تاج شاهی بر سر بذارم اما قبول نکردم و تاج رو به یکی از نیاکان شما سپردم. به خاطر خاندان پادشاهی تو، پسرم سهراب رو کشتم. بیا پیاله ای شراب بخوریم و دست از این حرفهای بیهوده برداریم.
اسفندیار که سخنان رستم رو شنید زد زیر خنده. اسفندیار گفت: از دلاوری هات گفتی اما نگفتی چه کسی ارجاسپ تور

___________________________________________________________________________________
اگر طراح هر کدام از طرح‌های استفاده شده در این ویدئو رو میشناسید یا خودتون طراح آثار هستید، به ما ایمیل بزنید تا اسمتون رو به عنوان طراح اعلام کنیم.
If you own any of the arts that we used in this video, or you know the artist of any of them, please contact us via email to give you the credit.
[email protected]

مطالب مرتبط