ونسان ون گوک: نقاشی که گوشش را برید

ونسان ون گوک: نقاشی که گوشش را برید در مجله ویدیویی توفیدز. حاوی اخبار ایران و جهان، فیلم، ویدیویهای سکس اسلامی و دوربین مخفی و دیگر مطالب سرگرم کننده.

جستجوی سایت

ونسان ون گوک: نقاشی که گوشش را برید

اهمیت:
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
Loading...

حمایت اختیاری از دیپ پادکست:
https://www.patreon.com/deeppodcastiran

Instagram: Https://www.instagram.com/deep.podcast
Telegram Channel: Https://www.telegram.me/deeppodcast
______________________________________________________
ونسان ونگوک
وینسنت ونگوک رو امروزه به عنوان یکی از بزرگترین هنرمندان تاریخ میشناسیم، اما در
طول حیاتش هیچوقت چنین چیزی رو احساس نکرد. با وجود بیماری و مشکالت
ذهنی فراوان، ونگوک بسیاری از زیباترین آثار هنری که امروزه میبینیم رو پدید اورده
است. در این ویدئو نگاهی به زندگی عجیب این هنرمند معروف میندازیم.
دوران کودکی
ونسان ونگوک در سال 1853 در روستای کوچکی در هلند به نام Zundert-Groot به
دنیا آمد. مادرش Carbentus Corlenia Anna و پدرش Gogh Van Theodorus نام
داشت. آنا و تئودور ونگوک صاحب یک فرزند پسر میشن ولی این بچه مرده به دنیا
میاد. خانوادش اسمش رو Gogh Van Willem Vincent گذاشته بودند. یک سال بعد
اونا صاحب فرزند پسر دیگه ای میشن و اسم قبلی رو روی فرزند جدید میزارن یعنی
Vincent .وینسنت کمی که بزرگتر شد با مادرش به سر مزار برادر مردهش میرن و
وینسنت اسم خودش رو روی سنگ قبر میبینه. داستان رو از مادرش میپرسه و مادر هم
داستان رو براش تعریف میکنه. مادر وینسنت بعد از مرگ فرزند اول شدیدا دچار
مشکالت روحی و روانی شده بود و همیشه با خودش فکر میکرد که وینست اصلی اون
فرشته کوچکی بود که الان در آسمانهاست و هیچکس قابل مقایسه با اون نیست.
از اونجایی که پدر و پدربزرگش هر دو کشیش بودند، در یک محیط خیلی بسته مذهبی
بزرگ شد. آنا و تئودور سه تا دختر و دو تا پسر دیگه هم به دنیا اوردند. آنا بسیار از
نظری روحی به هم ریخته بود و افسردگی شدیدی داشت. اون هیچوقت محبتی به
بچه هاش نشون نمیداد و همین باعث شده بود وینسنت شدیدا احساس بی ارزشی
داشته باشه و تا آخر عمر همیشه سعی میکرد تو زندگیش کاری کنه که لیاقت دوست
داشته شدن رو داشته باشه.
آنا یه صورت آماتور نقاشی میکرد و همین رو به بچه هاش هم یاد داد. اونا رو به مزرعه
و طبیعت های اطاف میبرد و بهشون دفتر و مداد میداد اونها هم از طبیعت نقاشی
میکشیدند. وینسنت عاشق این کار بود. اون بعضی از گل ها رو میچید و با خودش به
خونه میورد و تو خونه، اونها رو میکشید.
وینسنت رو خیلی زود مجبور کردند که ترک تحصیل کنه. چون خونواده نیاز مالی
داشتند و به وینسنت نیاز داشتند که هرچی زودتر بره سر کار و کمک خرج خونواده
باشه. شانس در اینجا باهاش یار بود. عموش یک آرت دیلر یا دالل آثار هنری بود و در
موسسه ای به نام Cie & Goupil کار میکرد. قطعا اینجا بهترین جایی بود که وینسنت
میتونست کارآموزی رو از اونجا شروع کنه. زندگی وینسنت تماما شده بود آثار هنری و
گشت و گذار در موزه ها و نمایشگاه های هنری و یاد گرفتن درباره اساتید هنر دنیا. در
اونجا بهش فرانسوی، آلمانی و انگلیسی هم یاد میدادند تا بتونه روون به این زبونها
صحبت کنه و بتونه تو کل اروپا آثار هنری رو بفروشه.
برادرش "تئو" هم به همون موسسه که عموشون اونجا بود فرستاده شد تا اون هم کار
فروش آثار هنری رو در پیش بگیره. وقتی آموزش های وینسنت به پایان رسید و دوره
کارآموزیش رو تموم کرد، اون رو به یکی از شعبات فروش آثار هنری در لندن فرستادند.
وقتی 20 سالش بود به یک پانسیون در لندن رفت که توسط خانمی به نام -sara
Loyer Ursula گردونده میشد. این خانم دختری داشت به نام Eugenie ،که در اون
زمان 19 سال داشت. وینسنت برای خونوادش نامه مینوشت و میگفت که در پانسیون
خانم Loyer خیلی جاش خوبه و خیلی خوشحاله.
در اینجا داستان یکم پیچیده میشه. مورخین در اینجای کار بر اساس شواهدی که به
دست اورده بودند، داستان رو به شکل های مختلف بیان کرده اند. بعضی ها میگن
وینسنت عاشق دختر خانم Loyer میشه از اونجایی که یک سال فقط اختالف سنی
داشتند. بعضی ها میگن در اصل وینسنت عاشق خود خانم Loyer شده بود. خانم
Loyer هم بیوهبود و همسری نداشت ولی این داستان از دید جامعه یکم وجهه زشتی
داره. همین باعث شده بین متخصصین تو این حوزه سالها اختالف نظر باشه و حتی
نمایشنامه ای در این موضوع نوشته شده به نام Brixton in Vincent که در اون گفته
شده وینسنت در واقع عاشق هر دو شده بود.
در هر صورت اون به یکی از اون دو نفر حاال یا مادر یا دختر، پیشنهاد ازدواج میده ولی
متوجه میشه که اون با مرد دیگه ای در ارتباطه و قصد ازدواج با کس دیگه ای رو داره.
وینسنت تعجب میکنه و تالش میکنه خانم رو راضی کنه که باهاش ازدواج کنه. در
نهایت کارشون به بحث و جدل میکشه. درگیری و تنش اونقدر باال میگیره که در نهایت
وینسنت رو از پانسیون بیرون میکنن و بهش میگن دیگه حق نداری پاتو اینجا بزاری.
ندای مذهب
در 20 تا 23 سالگی وینسنت شدیدا به مذهب رو میاره. اون هر روز انجیل میخوند و
مثل اینکه به درجات باالیی از عرفان هم رسیده بود. چون به مشتری هایی که به گالری
Cie & Gupil و قصد خرید آثار هنری رو داشتند، خیلی صادقانه میگفت این اثر آشغاله
و اینو نخرید. از اونجایی که شما نمیتونید هم دالل باشید و هم صادق، اون رو نهایتا از
گالری اخراج کردند. اون تصمیم گرفت راه پدر رو در پیش بگیره و کشیش بشه و شغلی
هم در این راستا پیدا کرد.
او برای ادامه تحصیل به دانشگاه الهیات آمستردام رفت. دانشگاه از همه خواسته بود
که در آزمون زبان التین شرکت کنند و نمره قبولی بیارن. با توجه به اینکه وینسنت
همون موقع چند زبان که منشاء اونها التین بود رو خیلی مسلط و کامل بلد بود،
احتماال برای این آزمون کوچکترین مشکلی نداشت و قبولی در آزمون التین احتماال
براش خیلی آسون بود. با این حال اون شدیدا با این سیاست مخالفت کرد. او با
مدیریت دانشگاه بحث کرد و گفت حاضر نیست در این آزمون شرکت کنه. در نهایت از
دانشگاه اخراج شد. خودش این دوران رو بدترین دوران زندگیش نامید.
وینسنت ونگوک واسش خیلی مهم نبود که به چه کلیسایی فرستاده میشه.
زندگینامه

مطالب مرتبط
اپلیکیشن موبایل توفیدز
مطالب دیگر