داستان دو شهر: رمانی درباره انقلاب کبیر فرانسه

حمایت مالی اختیاری از کانال دیپ استوریز
https://www.patreon.com/deeppodcastiran
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

طراح ها:
https://www.artstation.com/rahimi001
https://www.artstation.com/sina_hayati
https://www.artstation.com/idaskjelbakken
__________________________________________________________________________________________
اگر طراح هر کدام از طرح‌های استفاده شده در این ویدئو رو میشناسید یا خودتون طراح آثار هستید، به ما ایمیل بزنید تا اسمتون رو به عنوان طراح اعلام کنیم.
If you own any of the arts that we used in this video, or you know the artist of any of them, please contact us via email to give you the credit.
[email protected]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داستان دو شهر رمانیه اثر چارلز دیکنز در مورد انقلاب فرانسه و مردمانی که در جریان این انقلاب دستگیر شدند. این رمان در 17 سال اتفاق می افته. از سال 1775 میلادی تا 1792 میلادی. داستان چند فلش بک به زمان های قدیم داره و ظلم و ستم هایی که در جریان انقلاب اتفاق افتادند رو به تصویر میکشه. این رمان بیشتر شبیه به یک رستگاری معنوی بر پایه تفکرات مسیحیه.
کتاب از شبی در سال 1775 میلادی آغاز میشه. مردی به اسمِ (جارویس لوری) سوار بر یک کالسکه در حال حرکت به سمت dover در انگلستانه. آقای لوری برای بانک (تولسان) در لندن کار میکنه. و برای یک سفر کاری در حال جا به جایی بین پاریس و دُوِر است.
مردی به اسمِ jerry Cruncher که آقای لوری اون رو میشناسه بهِش نزدیک میشه و یک نامه میده دستش. در نامه نوشته شده در شهر dover مدتی صبر کنه.
روز بعد آقای لوری به دختری با اسمِ lucie manette ملاقات میکنه. این دختر به دنبال خبرهایی از دارایی های پدرش بود، چون فکر میکرد پدرش 18 سال پیش فوت کرده. آقای لوری به دختر جوان اطلاع میده که پدرش هنوز زنده است و در زندانی در فرانسه دوران حبس رو میگذرونه.
هنگامیکه لوسی 2 ساله بود مادرش رو از دست داده بود. لوسی به گونه‌ای بزرگ شده بود که حس میکرد هیچگاه پدر و مادری نداره. اما حالا آقای لوری قصد داشت لوسی رو با خودش ببره تا با پدرش ملاقات کنه.
داستان تغییر مکان میده از انگلیس به محله ای به اسم (سان آنتوآن) در پاریس میره. چند گالون پر از مشروب در حال جابه جایی بود که از روی گاری به زمین می افته و مشروب ها روی زمین پخش میشن. مردم هم روی زمین دراز میکشن شروع به خوردن مشروب میکنند. این مشروب ها قرار بود به یک بار وارد بشه که این طور نشد. مالکان بار مادام و موسیو (دِفار) بودند این زن و شوهر در بار نشسته بودند و با سه مرد صحبت میکردند. مرد ها همدیگه رو با نام (ژاک) صدا میکردند. این یک نام مخفی بود که انقلابیون برای جلوگیری از لو رفتن نام و نشانشون استفاده میکردند. در طرف دیگة همون بار آقای لوری و (لوسی) هم نشسته بوند.
مالک بار یعنی موسیوی دفار، آقای لوری و لوسی جوان رو به طبقه بالا برد. در طبقه بالا و در یک اتاق کوچک پیر مردی نشسته بود. این پیر مرد (دکتر مانه) بود. پدر لوسی. پیر مرد نمیتونست صحبت کنه و هیچکاری نمیکرد جز ور رفتن با کفش ها. کار با کفش رو زمانیکه در زندان باستیل فرانسه بود یاد گرفت. به پیر مرد لقب عجیبی داده بودند: 105 قلعه شمالی. که در واقع منظورش سلولی در باستیل بود که در آن زندانی بود.
پیر مرد لوسی رو به جا نمی آورد اما بهِش نشانی های همسرش رو دادند. حتی آقای لوری که دوست قدیمی اش بود رو هم به جا نمی آورد. لوسی به پدرش گفت رنج و عذاب تو تمام شد. هر دو زدند زیر گریه. دکتر مانه رو به طور قاچاقی از فرانسه خارج کردند به انگلیس بردند.
Jerry cruncher که پیام رسان بانک (تولسان) بود به عنوان شاهد در یک دادگاه حضور پیدا کرد. دادگاهی برای رسیدگی به جرم یک خائن. متهم دادگاه فردی بود به اسم Charles Darney . اتهامش لو دادن اطلاعات فرانسه به انگلیس بود.
مردی به اسم john barsad علیه آقای (دارنِی) شهادت داد. سپس مردی به اسمِ rodger cly که قبلا به عنوان خدمتکار برای آقای (دارنِی) کار میکرد شهادت داد که به عینه دید که دارنی چند سند بسیار مهم رو تقدیم فرانسوی ها کرده بود. از سایر حاضر هم دعوت شد تا رای بدهند. نفر آخر گفته بود که پنج سال پیش دارنی رو در شهر Dover دیده بود. وکیل دارنی گفت: شاید کسی که دیدی شبیه به دارنی بوده باشه. اما مرد گفت خیر مطمئنم خودش بود. سپس از فردی به اسمِ cidney carton خواستند که از جاش بلند شه. وقتی این مرد از جا بلند شد همه سالن سر جا خشکشون زد. چون سیدنی کارتون بسیار شبیه به دارنی بود.
بین شاهدان ماجرا اختلاف افتاد. وکیل دارنی به حاضرین گفت بدون شک (بارساد و کِلِی) که علیه دارنی رای دادند باید جاسوس باشند بدین ترتیب دارنی تبرئه شد.
دارنی که حالا آزاد شده بود به همراه سیدنی کارتون به یک بار رفت. این دو همدیگه رو نمیشناختند و هیچ نسبتی هم با هم نداشتند. کارتون از دارنی پرسید: آیا ارزشش رو داره زندگیتو ببازی ولی قلب لوسی مانه رو به دست بیاری؟
این مرد جوان بسیار افسرده بود و اصلا از دارنی خوشش نمی‌آمد. چون فقط ظاهرش شبیه به دارنِ بود ولی دارنی تمام اون چیز هایی رو داشت که کارتون نداشت. دارنی آرزوهای کارتون رو زندگی میکرد. دارنی فهمید که کارتون برای آقای shriver کار میکنه هیچ امیدی در زندگیش نداره و فقط مشروب میخوره. هیچ تمایلی هم نداره که شرایط زندگیش رو بهبود ببخشه اما از اعماق قلبش عاشق لوسی مانه بود.